برگشتم با کوله بار داشته هایی جدید از نداشته ها ...داشته هایی که بارم را سنگین تر از ان کرد که همیشه داشتم ...
چند خط پایینی رو فراموش کنید ! بعضی وقتا هجوم انچه از ان ما نیست ولی در ماست ما را به طغیان فرا می خواند بر هر انچه عرصه زیستن را بر ما تنگ و تنگ تر می کند ...اما ای کاش می شد از تمام انچه هست سخن می گفتم ...نمی دونم چرا بیشتر اوقات اخر خطو از اولش می خونم ولی بازم با اونکه می دونم ته خط چیه باز با خودم لج می کنم ...مثل این دفعه و مثل همه دفعات پیشتر ...
شما فراموش کنید تا منم تمرین کنم انچه را که مدت هاست باید بپذیرم ،بپذیرم
این شعر استاد شهریارم شاید وصف حال این چند روز سفرم بود
گر زمین دود هوا گردد همانا اسمان
با همین نخوت که دارد اسمانی می کند
سال ها شد رفته دم سازم ز دست
اما هنوز در درونم زنده هست و زندگانی می کند
با همه نسیان تو گویی در پی ازار من
خاطرم با خاطرات خود تبانی می کند
بی ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی
چون بهاران می رسد با من خزانی می کند.
راستی
می توانیم
با هم باشیم و در کنار هم
حتی اگر سخنی برای گفتن نداشته باشیم
با هم باشید چون ممکنه یه روز بر لحظه هایی که می تونستید با هم باشید و نبودید دریغ بخورید.
حدودا هشتم آبان ماه بود که بعد از هجده سال رفتم دکتر ،وقتی دکتر اخرین راه درمان موجود در دنیای پزشکی رو بهم گفت حس کردم تمام بدنم خیس عرق شده دیگه هواسم به همه جا بود جز دکتر ...!!!
حس کردم دنیا سیاه تر از اون چیزیه که همیشه می دیدم ...همیشه ...وقتی از مطب اومدم بیرون دلم می خواست سرمو می ذاشتم روی شونه های یه نفر و به حال همه لحظه های عمرم گریه می کردم ...
دیروز صبح باز رختخوابم غرقه به خون شد ،غرقه به خونی قرمزو خاکستری رنگ که بیشتر شبهای عمرم باهام همبستر و همراه و همبالینو و همزاد بوده ...
امروز می رم تهران به بهانه نمایشگاه کتاب تا کسی نفهمه به چه هدفی دارم می رم،می رم تا یه بار دیگه شانسمو امتحان کنم ...این دیگه اخرین باره که پامو تو مطب یه دکتر می ذارم و می دونم اینم نمی تونه کاری کنه دیگه نمی خوام امید واهی به خودم بدم و دیگه نمی خوام خودمو الاف کنم می خوام بقیه دقایق زندگیمو هیچی نفهمم هیچی ...
پ.ن:اخرین راه حل دکتر شبیه این بود که یه کرم تو یه سیب باشه و از داخل سیب رو بخوره حالا دکتر می خواست کرمو بیاره بیرون تا از بیرون بخوره و همه ببیننش ... شاید عمل نکردن به حرف دکتر حماقت باشه اما من این حماقتو دوست دارم چون راحت تر می تونم تحمل کنم که از داخل خورده بشم تا از بیرون...اینطوری حداقل خودم می دونم چه چیزی رو دارم تحمل می کنم نه یه دنیا ...
پ.ن :احمد شاملو می گه :من درد مشترکم مرا فریاد کن
حسرت همه عمرم اینه که من هیچوقت درد مشترکی ندیدم ولی خوشحالم که ندیدم و ارزو می کنم هیچوقت نبینم ...هیچوقت .
پ.ن :امشب عروسی یکی از دوستام بود موقع خدا حافظی بهم گفت :خیلی بهت مدیونم تو تموم شب هایی که ما به در و دیوار می زدیم تا بهم برسیم تو تنها کسی بودی که به حرفام گوش می دادی و امیدوار نگهم داشتی تا امشب ...و من بهش گفتم :همین که امشب کنار همین یه دنیا برای من ارزش داره تو راه برگشت داشتم به این فکر می کردم که چه سرنوشت تلخی رو دارم تجربه می کنم همیشه برای همه دنیا بهترین گوش بودم اما هرگز خودم گوشی با جسارت شنیدن نیافتم تا از رنج های سر به ثریا رسیده ام کلمه ای بر زبان بیاورم ...هرگز ....هرگز ...هرگز ...!
فخر واژه گانی من فقیر تر از ان است که فحشای روح و جسم پر از دردم را به تصویر بکشند!!!!
برگشتم از خجالت همتون در می یام ...فعلا![]()
ادمها وقتی چهره واقعی خودشون رو نشون می دن که خرشون از پل گذشته باشه...!!!

تا حالا کسی رو در لحظه خودکشی نجات دادین ...؟
تا حالا کسی رو از لغت پوچی بیرون کشیدین ....؟
تا حالا کس بی کسی شدین در لحظه ای که به ظاهر خدا هم فراموشش کرده...؟
تا حالا تنهایی کسی رو پوششی بی دریغ و بی وسعت بوده اید ...؟
تا حالا ساعت ها گوش بودین در مقابل دریا و کوهی از رنج های زمینی ....؟
تا حالا شده ماه ها در غمی بسوزید که مال شما نیست...؟
تا حالا شده کفاره گناهی رو پس بدید که شما نکردید...؟
تا حالا ...تا حالا ...تا حالا...و مدت هاست دارم از تا حالا ها سر می رم ...!!!
و وقتی بهتون نیاز هست همه تا حالا ها باشید و وقتی نیست گویی هیچ وقت در چرخه هستی نبودید
می شید شبیه فاحشه ای که هر وقت شهوتی سر می ره توی رختخواب بهت تجاوز می کنن...!!!
بعضی وقت ها در حسرت واژه بد بودن می سوزم و از خوب بودن شرمنده خودم می شم ....
و بعضی لحظات هست در زندگی که هیچ چیز ...هیچ چیز انسان رو اروم نمی کنه ...
لعنت به اون لحظات ....تشنه ام ...تشنه قطره ای اقتاب ...لحظه ای یکرنگی ...
نه...واژه ها نیازمند تر از انند که من به انان دلبسته ام ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
این عکسو چند روز پیش گرفتم بهش دقت کنید چند لحظه لطفا ...؟
سبزه ای که از دل اسفالت و سنگ سخت بیرون اومده ...اولین چیزی که به ذهنتون می رسه در اولین نگاه چیه...؟ من در اولین نگاهی که به عکس انداختم حس کردم غیر ممکن وجود نداره ...!
اما نمی دونم چرا وجود داره ....!!!!؟
بشریت همیشه در گیرو دار چندین جبر بوده...جبر بودن ...جبر افرینش ...جبر طبیعت...جبر نفس سرکش ...جبر
جوامع ...جبر....و....و...و...و از همه جبر های اطراف و گوناگون همیشه راه سازش یا گریز بوده جز یک جبر و ان هم جبر جهل و نادانی ...؟
تاریخ این جهل را همیشه تکرار کرده و به نمایش گذاشته و همیشه نشان داده که راه گریزی از ان نبوده و نیست ....!!!!
خط کشی های زمین بهترین بهانه بود برای بشر تا خنجر بر گلوگاه یکدیگر بگذارند !
تنها برای مالک بودن...؟
از خط کشی خانه ها شروع شد روستا ها ،شهر ها،کشورها و جهان ...خط کشی شد!
و سالهاست به ساده ترین بهانه تیغ از نیام برکشیده اند و به هجوترین علت ممکن هستی را از
خون یکدیگر سیراب کرده اند...؟
و هنوز بعد از گذشت قرن ها بشر، این دانایان نمی دانند یا نمی خواهند بدانند که بر سر چیزی سر بر آستان جنون جنایت گذاشته اند که در انتها مالک اصلی اوست نه انسان ...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ای کاش می توانستند از افتاب یاد بگیرند که بی دریغ باشند
در درد ها و شادیها شان
حتی با نان خشکشان و
کاردهایشان را جز از برای قسمت کردن بیرون نیاورند!
احمد شاملو
امروز وقتی اومدم خونه دیدم مادرم چشماش پر اشک ؟ گفتم :چی شده؟! گفت :بردنش و زد زیر گریه
و من حس کردم چقدر بعضی اوقات نفس کشیدن سخت ، طاقت فرسا و غیر ممکن می شه؟؟؟
پدر خانواده همسایه بغل دستی ما فوت کرد و پنج تا پسرش خونه رو فروختند و چون سهم مادر به اندازه یه خونه نمی شد بردنش خانه سالمندان …!!! به همین سادگی ؟ نه ببخشید از اینم که من گفتم ساده تر …………………………….
واقعا متاسفم و شرمنده که دارم تو مملکتی نفس می کشم که قوانینش طوری عدالت رو رعایت می کنه که سهم کلمه باشکوه و مقدس مادر که با خون دل یه زندگی رو ساخته اونقدر ناچیزه که چند تا حیوون به خودشون اجازه می دن ببرنش ……….چون عدالت نابرابرانه به نفع اون هاست نه به نفع ریشه های واقعی یه زندگی ….؟
پ.ن:چقدر ؟ واقعا چقدر قراره توی یه تاریخ سراسر مسخره و مزخرف به زن به جرم کلمه زنانگی ظلم بشه……….؟
پ.ن:بالا نوشتم حیوون ؟ از تمام پدیده های افرینش حیوان نام معذرت می خوام شما از اونایی که من در موردشون حرف می زدم خیلی والاترید ...؟
پ.ن:آخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ نفسم بالا نمی یاد .
این کندو عسل رو دیروز مادرم بهم نشون داد تو درخت خونمون و من کنجکاوانه و به سرعت ازش عکس گرفتم و بعد خیره شدم بهش و حس عجیبی وجودم رو فراگرفت؟
یه لحظه بهش دقت بکنید لطفا!!!
چه ساده و بی غل و غش و با شکوه در کنار یکدیگرند و چه همبستگی و اتحادی رو به نمایش می ذارن !!! من و نسل من سالها باید در حسرت چنین اتحادی ....؟
می گن هر زنبور عسل بعد از نیش زدن می میره !!!
جسارتشون قابل ستایش که برای دفاع از کاشانه ،دوستان ، یک عمر تلاش بی وقفشون و جلوگیری از تهاجم یه غریبه جان در ره هدفی غیر قابل توصیف می گذارند ...!نبود شدن خود برای بهتر بودن همه ...!!!
پ.ن:هر روز حشری می شم چوب بکنم تو کندو و بعد بیام و از پشت پنجره عکس العمل این همه یکرنگی را در قبال عصیان پراکندگی به نظاره بنشینم!!!
پ.ن:اگه عکس زیاد واضح نیست بزارید به حساب اینکه مجبور شدم خیلی کوچیکش کنم تا اندازه وب بشه
تمدن ها بر روی بشریت ساخته شد ؟!
چندین هزار سال پیش تمدن های بشری ، اهرام ثلاثه ،معبدهای دلفی ، آکرو پولیس ،آمفی تاتر بزرگ فلادیوس و...و....و....بر پیکره امی ترین فرزندان زمین بردگان ساخته شد
و چه رنجی کشیدند این مردمان ستمدیده سخت کوش؟؟!
و حال بعد از گذشت قرن ها در عصر تجدد و مدرنیته هنوز که هنوزه تمدن ها و آسمون خراش ها بر بشریت ساخته می شود اما نه بر پیکره بلکه بر چیزی گرانتر و سنگین تر و غیر قابل بازگشت تر ....بر روح بی بدیل انسانها ...بر شکوه آفرینش هستی ، بر انسانیت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
رنج آن مردمان ساده دل در مقابل رنج ما قطره ایست در مقابل دریای گریز ناپذیر زمان !!!!
دکتر علی شریعتی
و این آغاز سخن به راهیست که پایانش برایم در هاله ای از ابهام است....
پس سلام ....![]()